کوچه های بارانی
دو دریچه دو نگاه دو پنجره زندگی فرصت لمس لحظه هاست لحظه هایی که میان و می گذرن چه قدر تلخ است ... ببینی .. آدمهایی که روزی ادعا می کردند .... به پای درد و دل هایت می نشینند .... امروز .. از کنارت برمی خیزند و خیلی ساده تو را به پای یک دنیا بغض و حرف های نگفته می نشانند .....! خداوندا ! دنیای آشفته درونم را که تنها از نگاه تو پیداست ، با لالایی مهربان خود آرام کن تا وجود داشتن و بودن را به زیبایی احساس کنم خدایا! دستم به آسمانت نمی رسد اما تو که دستت به زمین می رسد بلندم کن !!! زندگی فرصت لمس لحظه هاست ، لحظه هایی که میان و می گذرن ... روزهایی که بی تو میگذرد گرچه با یاد توست ثانیه هایش آرزو باز می کشد فریاد : در کنار تو می گذشت ، ای کاش ! تقدیم به همه آنهایی که دوسشون داریم اما ............................. نمی دانند زندگی فرصت لمس لحظه هاست لحظه هایی که میان و می گذرن دوستون دارم سال خوبی داشته باشن .. امروز بعد یکسال رسیدم به نقطه سر خط .. به روز اول اول .. روزی که کوچه های بارانی ، کوچه های بارانی شد .. حالا یکسال می گذره : از اون روزی که با هم شعر "زندگی "رو خوندیم .. از اون روز که با هم شروع کردیم به مشاعره .. از روز تولدم ..... و تبریکای شما .. از اون روزایی که برای هم جوک می فرستادیم و به بی مزه بودن جوکامون می خندیم ... از روزی که با هم از آرزوهامون گفتیم .. از روزی که داداش جعفر شاه داماد پارسی بلاگ شد .. از روزی که داداش بهنام ، آبجی قاصدک ، آبجی باران دانشجو شدند .. از روزای شاد شاد که با هم خندیدیم .. حتی روزایی غمگین که با هم گریه کردیم .. از دعاهایی که با هم خوندیم و برای هم از ته دل دعا کردیم ... از صفر و یک شدن نوشته هام ... بچه ها دوستون داررررررررررررم همتون رو از قاصدک گل و نازم ، پروانه دوست عزیزم ، باران گلم ، آبجی فاطمه نازنیم ، آبجی یلدای خوشگل و ... ، داداش بهنام دوست داشتنی و داداش جعفر بامرام یکسال از با هم بودنمون گذشت ... از این دوستی یکسال گذشت .. حالا چه قدر خوبه که تو کوله بارم یه عالمه دوستای خوب دارم ... کوچه های بارانی هنوز خیلی مونده تا بزرگ بشه ، واسه بزرگ شدن رو دوستی همتون حساب کرده ... دوستون داررررررررررررررررررررررررررم دوستای گلللللللللللللللم .. خیلی دوستون داررررررررم زندگی فرصت لمس لحظه هاست ، لحظه هایی که میان و میگذرن

دو رفیق دو همنشین دو هنجره
دو مسافر دو مسیر زندگی
دو عزیز دو همدم همیشگی
با هم از غروب و سایه رد شدیم
قصه ی عاشقی رو بلد شدیم
فکر می کردیم آخر قصه اینه
جز خدا هیشکی ما رو نمی بینه
دو غریبه دو تا قلبه در به در
دو تا دلواپس این چشمای تر
دو تا اسم دو خاطره دو نقطه چین
دوتا دور افتاده ی تنها نشین
عاقبت جدا شدن دستای ما
گم شدیم تو غربت غریبه ها
آخر اون همه لبخند و سرود
چشم پر حسادته زمونه بود

